بعضیا تو زندگیه آدم هستن که ؛ هرچقدر اذیتت
کنن ، هرچقدر ناراحتت کنن ...
باز آدم یادش میره و دلت واسشون تنگ میشه.مثل همین الان مثل همین چند روز
دلم برای نگاههای روزمره ات تنگ شده رفیق
این زمستان لعنتی هم که تمامی ندارد
هذیان میگویم مدام...
رفیقی نمانده دیگر جز
مشتی خاطرات خاکستری در امتداد روزهای بی رنگ
گیر کرده ام میان واژه های تردید و دو دلی. زمان به کندی هر چه تمام تر میگذرد و من در افکار خویش غرقه ام. دور خودم را حصار بلندی کشیده ام که خروج از آن برای خودم هم دشوار شده. دائما یأس به خورد ذهنم میدهم. مدام حرفهای تمسخرآمیزشان را در پس ذهنم حک میکنم. تا مبادا خدای ناکرده گذشته را رها کرده و به آینده دل خوش کنم. رخوت؛کسالت و بی میلی تمام این روزهای من است. کاش میتوانستم امروز را زندگی کنم. به بودن و نبودن خیلی ها بها ندهم. کاش میشد ...
کم آورده ام. عاصی واژه ها شده ام. مدام در پی تک واژه هایی برای تسکینم. برای ذهنی که سنگین شده از حرف. برای ترک های قلبم که هنوز حرف ها دارند با آدمیان. انگار خیال گذر از آن روزهای تلخ و نحس را ندارند. دیگر نه حوصله ای نه دلخوشی ای و نه لبخندی ؛ نه خاطره ای که شادم کند در انزوای خویش. کاش یا این حرفهای زهرآلود به خوابی عمیق فرو روند یا ذهن و خسته و بر آشفته ی من. دیگر دست های هیچ کس بر روی این زخمها مرهم اعتماد نخواهند شد.
رها کنید مرا در این آغوش سرد و تب دار
تا بگدرم از این تلخی های طماع مدام روزگار
بی نگاه بی صدا بی درنگ
عبور کنم از این دیار بی سوار
جای سوال دارد تمام تنهایی من که میرسد به تو
منی که تمام طول راه را دویده بودم
تا حس کنم بودن تو را
تا ببینم که هرگز وداع نمیکنی نمی روی
جای سوال دارد تمام نبودن تو که میرسد به شکستن من
دستهای من خالی نبود از تو
تا اینکه زدند ساقه نحیف زندگیم را
جای سوال دارد...
کجا رفت آن نوبهار حضور؟
به قلبم سنگ بودن را خواهم آموخت
تا از عبور هر رهگذر جامدی
بی مهابا ...
ترک برندارد به تلنگری
این روزها هدف زندگی ام ، بی هدفی ست