این من دلش می خواهد گوشه ای بنشیند
کسی بیاید بدون حرف هم کلامش شود
در سکوت دلداریش بدهد
من دلش می خواهد ساعتها به ماه خیره
زیر باران خیس شود
یک نیمکت خالی پیدا کند
نفسی تازه کند
و کسی نپرسد خانم میشود مزاحمتان شوم؟
خودش بفهمد که من میخواهد در خودش باشد
من در این شهر احساس غریبی میکند
سر روی زانویش میگذارد مثل باران می بارد
حتی در رویا حتی در خواب با خودش حرف میزند
کاش این من را کسی بفهمد ................کاش
سلام
لینکت کردم
قسمت نیمکت رو خیلی دوست داشتم
اخه آدم رو فراری میدن