گیر کرده ام میان واژه های تردید و دو دلی. زمان به کندی هر چه تمام تر میگذرد و من در افکار خویش غرقه ام. دور خودم را حصار بلندی کشیده ام که خروج از آن برای خودم هم دشوار شده. دائما یأس به خورد ذهنم میدهم. مدام حرفهای تمسخرآمیزشان را در پس ذهنم حک میکنم. تا مبادا خدای ناکرده گذشته را رها کرده و به آینده دل خوش کنم. رخوت؛کسالت و بی میلی تمام این روزهای من است. کاش میتوانستم امروز را زندگی کنم. به بودن و نبودن خیلی ها بها ندهم. کاش میشد ...